تبليغاتX
قیومی
قیومی
زمان میگذرد ،زمانه نیز هم ...
قالبهای وبلاگ تماس آرشیو صفحه نخست
  سلام ,خداحافظ      پنجشنبه چهارم تیر 1388-17:10-طاهره  
 

چیز تازه اگر یافتی به این دو اضافه کنید تا بل باز شود در کمشده بر دیوار ...

                                                                                                                                                    


لینک به نوشته  |   
 
  بیا پهلوان ...     یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387-15:58-طاهره  
دنگ دنگ
آی بيا پهلوان، وارد ميدان بشو
نوبتت آخر رسيد...
معرکه کشتی تو با خداست

اين طرف گود منم يک تنه،
آن طرف گود خدا با همه
زور خدا از همه کس بيشتر
زور من از مورچه هم کمتر است
آخرش او می برد
او که خودش داور است
بازوی من را گرفت
برد هوا، زد زمين
خرد شدم اين چنين...
آخر بازی ولی،
گفت: بيا
جايزه بازی و بازندگی
يک دل محکم تر است
يک زره آهنی
پاشو تنت کن ولی،
باز نبينم که زود
زير غمم بشکنی...!
 
"عرفان نظر آهاری"

لینک به نوشته  |   
 
  از ریشه نشکنیم ...     سه شنبه سیزدهم اسفند 1387-10:19-طاهره  

شکستن و خم شدن  هم از طبیعت انسان است ُشکستن و خم شدن از شاخ و برگ حتی تنه ای تنومند ...

دعا کنیم از ریشه ها  نشکنیم ُ از ریشه شکستن آغاز خشک شدن است ُفرصتی برای ترمیم و شکوفایی دوباره نیست ...

سبز بون ُشکوفا شدن و ثمره داشتن برای اهل زمین و آسمان هدف خلقت است ...

 

              


لینک به نوشته  |   
 
  اگرچه روز من و روزگار ميگذرد ...     جمعه یازدهم بهمن 1387-10:32-طاهره  
 


اگر چه روز من و روزگار مي گذرد
دلم خوش است که با ياد يار مي گذرد

 

چقدر خاطره انگيز و شاد و رويايي است
قطار عمر که در انتظار مي گذرد

 

به ناگهانيِ يک لحظه عبور سپيد
خيال مي کنم آن تک سوار مي گذرد

 

کسي که آمدني بود و هست، مي آيد
بدين اميد، زمستان، بهار، مي گذرد

 

نشسته ايم به راهي که از بهشت اميد
نسيم رحمت پروردگار مي گذرد

 

به شوق زنده شدن، عاشقانه مي ميرم
دو باره زيستنم زين قرار مي گذرد

 

همان حکايت خضر است و چشمه ظلمات
شبي که از بَرِ شب زنده دار مي گذرد

 

شبت هميشه شب قدر باد و، روزت خوش
که با تو روز من و روزگار مي گذرد

 


لینک به نوشته  |   
 
  سلام ...     چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387-15:31-طاهره  
سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه

لینک به نوشته  |   
 
  نامه اي براي تو ...     جمعه هشتم آذر 1387-7:24-طاهره  

این ترانه بوی نان نمی دهد
بوی حرف دیگران نمی دهد
سفره ی دلم دوباره باز شد
سفره ای که بوی نان نمی دهد
نامه ای که ساده وصمیمی است
بوی شعر و داستان نمی دهد :
... با سلام و آرزوی طول عمر
که زمانه این زمان نمی دهد
کاش این زمانه زیر و رو شود
روی خوش به ما نشان نمی دهد
یک وجب زمین برای بغچه
یک دریچه آسمان نمی دهد
وسعتی به قدر جای ما دو تن
گر زمین دهد ، زمان نمی هدد
فرصتی برای دوست داشتن
نوبتی به عاشقان نمی دهد
هیچ کس برایت از صمیم دل
دست دوستی تکان نمی دهد
هیچ کس به غیر ناسزا تو را
هدیه ای به رایگان نمی دهد
کس ز فرط های و هوی گرگ و میش
دل به هی هی شبان نمی دهد
جز دلت که قطره ای است بی کران
کس نشان ز بیکران نمی دهد
عشق نام بی نشانه است و کس
نام دیگري بدان نمی دهد
جز تو هیچ میزبان مهربان
نان و گل به میهمان نمی دهد
نا امیدم از زمین و از زمان
پاسخم نه این ، نه آن ... نمی دهد
پاره های این دل شکسته را
گریه هم دوباره جان نمی دهد
خواستم که با تو درد دل کنم
گریه ام ولی امان نمی دهد ...
  


لینک به نوشته  |   
 
  وصیت نامه چارلی چاپلین به دخترش...     چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387-22:10-طاهره  

جرالدین دخترم، از تو دورم، ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود. اما تو کجایی؟ در پاریس روی صحنه ی تئاتر پر شکوه شانزه لیزه... این را می دانم و چنان است که در این سکوت شبانگاهی، آهنگ قدمهایت را می شنوم. شنیده ام نقش تو در این نمایش پر شکوه، نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیر خان تاتار شده است.

 جرالدین، در نقش ستاره باش اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هوشیاری داد، بنشین و نامه ام را بخوان... من پدر تو هستم. امروز نوبت توست که هنرنمایی کنی و به اوج افتخار برسی. امروز نوبت توست که صدای کف زدنهای تماشاگران تو را به آسمانها ببرد. به آسمانها برو ولی گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن. زندگی آنان که با شکم گرسنه، در حالی که پاهایشان از بینوایی می لرزد و هنرنمایی می کند. من خود یکی از ایشان بودم.
 

جرالدین دخترم، تو مرا درست نمی شناسی. در آن شبهای بس دور با تو قصه ها بسیار گفتم اما غصه های خود را هرگز نگفتم. آن هم داستانی شنیدنی است. داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گیرد. این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام. من درد نابسامانی را کشیده ام. و از اینها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند. اما سکه ی صدقه ی آن رهگذر که غرورش را خرد نمی کند رانیز احساس کرده ام. با این همه زنده ام و از زندگان پیش از آن که بمیرند حرفی نباید زد. داستان من به کار نمی آید. از تو حرف بزنم. به دنبال نام تو نام من است.

 چاپلین، جرالدین دخترم، دنیایی که تو در آن زندگی می کنی دنیای هنرپیشگی و موسیقی است. نیمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون می آیی، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن. ولی حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس. حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت، مبلغی پنهانی در جیبش بگذار.....
 

به نماینده خود در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرجهای تو را بی چون و چرا بپردازد. اما برای خرجهای دیگرت، باید برای آن صورت حساب بفرستی.....

 دخترم جرالدین، گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر بگرد. مردم را نگاه کن. زنان بیوه و یتیم را بشناس و دست کم روزی یک بار بگو: *من هم از آنها هستم.* تو واقعا یکی از آنها هستی. هنر قبل از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را می شکند. وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه ی پاریس برسان. من آنجا را خوب می شناسم. آنجا بازیگران مانند خویش را خواهی دید که از قرنها پیش زیباتر از تو، چالاکتر از تو و مغرورتر از تو هنرنمایی می کنند. اما در آنجا از نور خیره کننده ی نورافکن های تئاتر شانزه لیزه خبری نیست. نورافکن کولی ها تنها نور ماه است. نگاه کن، آیا بهتر از تو هنرنمایی نمی کنند؟ اعتراف کن. دخترم... همیشه کسی هست که بهتر از تو هنرنمایی کند و این را بدان که هرگز در خانواده ی چارلی چاپلین کسی آنقدر گستاخ نبوده که یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن یا کولی هنرمند حومه پاریس را ناسزایی بگوید.......
 

دخترم، جرالدین، چکی سفید برای تو فرستاده ام که هر چه دلت می خواهد بگیری و خرج کنی. ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی، با خود بگو سومین فرانک از آن من نیست. این مال یک فرد فقیر گمنام می باشد که امشب به یک فرانک احتیاج دارد. جستجو لازم نیست. این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه برای تو حرف میزنم برای آن است که از نیروی فریب و افسوس پول، این فرزند شیطان، خوب آگاهم.......

 من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه برای بندبازان بر روی ریسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم این حقیقت را بگویم که مردم بر روی زمین استوار و گسترده، بیشتر از بندبازان ریسمان نااستوار سقوط می کنند.
 

دخترم، جرالدین، پدرت با تو حرف میزند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد. آن شب است که این الماس، آن ریسمان نااستوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است.... روزی که چهره ی زیبای یک اشراف زاده ی بی بند و بار تو را بفریبد، آن روز است که بندبازی ناشی خواهی بود. بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.

 از این رو دل به زر و زیور مبند. بزگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد.... اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی، با او یکدل باش و به راستی او را دوست بدار و معنی این را وظیفه ی خود در قبال این موضوع بدان. به مادرت گفته ام که در این خصوص برای تو نامه ای بنویسد. او بهتر از من معنی عشق را می داند. او برای تعریف معنی عشق، که معنی آن یکدلی است شایسته تر از من است......
 

دخترم، هیچ کس و هیچ چیز را در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد که دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند..... برهنگی بیماری عصر ماست. به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است.

 دخترم جرالدین، برای تو حرف بسیار دارم ولی به موقع دیگری می گذارم و با این پیام نامه ام را پایان می بخشم:
 

*** انسان باش، پاکدل و یکدل؛ زیرا که گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر مردن، هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است. ***

 

 



لینک به نوشته  |   
 
  بيا ....     پنجشنبه هجدهم مهر 1387-22:12-طاهره  
اين كه سال هاي سال بر نگشته اي

اين كه اين سفر دراز شد

اين كه اين سفر شبيه راز شد

اين كه سال هاي سال نيستي

بي دليل نيست

سال هاي انتظار را

گر چه ظاهرا

انتظارها كشيده ايم

"منتظر" نبوده ايم

كار مثبتي نكرده ايم

اين همه نيامدن كه بي دليل نيست

ما خراب كرده ايم

گر چه ظاهرا ثواب كرده ايم

گر چه خسته اي از اين همه ريا

دير مي شود ؛ دير دير دير

ما عوض نمي شويم

لااقل شما بيا...!


لینک به نوشته  |   
 
  آموخته ام که ...     جمعه بیست و نهم شهریور 1387-18:24-طاهره  

آموخته ام که :
به انسان ها مانند سکوي پرتاب نگاه نکنم.
هرگاه که ترسيده ام ، شکست خورده ام.
غرور انسان ها را هرگز نشکنم.
انسان هاي بزرگ هم اشتباه مي کنند.
اگر مايلم پيام عشق را بشنوم ، خود نيز بايستي آن را ارسال كنم.
زندگي را از طبيعت بياموزم ، مثل ابر با كرامت باشم . چون بيد متواضع باشم ، چون سرو ، راست قامت، مثل صنوبر ، صبور ، مثل بلوط مقاوم ،مثل خورشيد با سخاوت و مثل رود ، روان.
تنها نيازي که مرا کامل مي کند نياز به خداست.
در همه لحظات ودر هر شرايطي به خدا اطمينان داشته باشم.
دوست خوب مانند الماس است.
گاهي کوچک ترها بيشتر از بزرگترها مي دانند.
خدا هميشه همراه من است.
وقتي نااميد مي شوم خداوند با تمام عظمتش ناراحت مي شود وعاشقانه انتظار مي کشد که به رحمت او بار ديگر اميدوار شوم.
اگر راجع به چيزي نمي دانم با شهامت بگويم نمي دانم.
قبل از رسيدن به هر هدفي بايد ظرفيت وفرهنگ آن را در خود پرورش داد.
اولين شرط رسيدن به هدف،علاقه است.
انسان بزرگ در اندوه آنچه ندارد فرو نمي رود،بلكه از آن چه دارد لذت مي برد.
اگر نمي توانم ستاره باشم، لزومي ندارد ابر باشم.
ايمان يعني خواستن بدون انصراف و توكل بدون انقطاع.
وظيفه سبب مي شود تا كارها را به خوبي انجام دهم ،اما عشق كمك مي كند تا آن را به زيبايي انجام دهم.
آينده مكاني نيست كه به آن جا ميرويم بلكه جايي ست كه خود آن را به وجود مي آوريم.
هميشه آخرين كار من،بهترين كارم باشد،پس جا براي بهتر شدن هميشه باز است.
زندگي فعلي من حاصل تمام انتخاب هايي است كه داشته ام ولي اين بدان معني نيست كه نمي توانم از خود تصوير جديدي رسم كنم.
هنگام مواجهه با كاري سخت،طوري عمل كنم كه انگار شكست غير ممكن است.
هميشه باباور هايم زندگي كنم و انگيزه هايم را شعله ور نگاه دارم. آموخته ام که: هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم.
زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم.
فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.
لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد.
همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستيد.
کوتاهترين زماني که من مجبور به کار هستم، بيشترين کارها و وظايف را بايد انجام دهم .


لینک به نوشته  |   
 
  معاد ...     یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387-14:2-طاهره  
سالنامه جهان
ماهنامه زمين و آسمان
روزنامه هاي صبح و عصر را
مرور مي كنم

باز هم خبر
باز هم خلاصه‌اي
از هزار سال اتفاق‌هاي دور و بر
باز خط به خط
نشانه و علامت است
سطر سطر زندگي
گزارش قيامت است

باز هم مصاحبه
بين آدم و عدم
بين آنچه مي‌رود به باد
دم به دم

باز سرمقاله‌اي به خط مرگ
باز عكس‌هاي آن و اين
باز پنج شنبه‌ها و جمعه‌ها
نه، تمام روزهاي هفته
روزِ واپسين
اول او و آخر او
بعد تا ابد هميشه نقطه چين...

 باز آگهي
باز در ستون تسليت
اسم ها چقدر آشناست
اسم من
اسم تو
اسم ها همه شبيه اسم ماست
اسم هايمان چه تند و تيز
مي دوند
تا به انتهاي صفحه‌هاي رستخيز

در كنار اسم هايمان نوشته اند:
جمله جمله، واژه واژه، حرف حرف
هرچه كرده ايد
توي سررسيد ِ روزگار
يادداشت شد
دانه دانه لحظه كاشتيد
باغ ِ لحظه هاي هر كسي
آخرش شبيه آنچه كاشت، شد

سالنامه جهان
ماهنامه زمين و آسمان
روزنامه‌هاي صبح و عصر را
مرور مي كنم
مژده داده اند در شماره هاي بعد
در همين يكي دو روزِ زودِ دور دست،
توي ويژه نامه‌اي كه محشر است،
سردبير روزنامه حيات،
او كه متن آب و آفتاب را نوشت،
شاعر سروده‌هاي دوزخ و بهشت،
قصه گوي برگ و بار و ابر و باد،
او كه نور را به خاك ياد داد،
واژه هاي مرده را
زنده مي كند دوباره در قصيده معاد

عرفان نظرآهاري
13 آبان 1386


لینک به نوشته  |