تبليغاتX
 قیومی
 

رحم و انصاف ...

يک عده از ادمها فکر ميکنند هميشه سلامتند ،هميشه بدون مشکلند و هيچ وقت به دردسر نمي افتند .براي همين هرگز حاضر نيستند به کسي کمک کنند . در مشکلات و سختي هاي همنوعانشون شريک باشن  .ودر سخت ترين روزهاي زندگي اطرافيانشون در اوج سلامت و شادي مشغول کار خود هستند ...

حالا وقتي همون ادم به دردسر مي افته از عالم و آدم انتظار داره کمکش کنند . و انگار نه انگار که روزي همون ادم ازش کمک خواسته ...

همه اينها رو گفتم که اخر سر بگم جالب تر اينه که اينطور ادمها در زندگي خيلي زود رشد ميکنند و زود تر از انچه فکرش رو بکنيم به پست و مقام ميرسند ،البته پستهاي دنيايي .من دلم ميخواد  عاقبتشون رو ببينم .

خدا رحم نميکنه به بنده اي که در مورد بنده هاي  خدا رحم و انصاف نداشته باشه .   


 

نوشته شده توسط طاهره در سه شنبه هجدهم دی 1386 ساعت 10:46 موضوع | لینک ثابت


دویدن و رفتن از عرفان نظر آهاری ...

مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت. فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت. و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.

                                                   grapes.jpg

و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.

***
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!


 

نوشته شده توسط طاهره در دوشنبه دهم دی 1386 ساعت 6:49 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting